‌نژادپرستی و بیگانه ستیزی در سوئد
(بخش نخست)

طاهر صدیق


persiran.se | Tue, 03.05.2011, 11:05

پیشگفتار

نژادپرستی و بیگانه ستیزی در سوئد پیشینه‌ای دیرینه دارد. پدیده‌ای است هم پیوند با گرایش‌های همسان در اروپا و آمریکا و پیوسته تاثیرپذیر از این گرایش‌ها.
این نوشته‌ نگاهی است کوتاه بر این گونه گرایش‌های اجتماعی در سوئد در سده‌ی بیستم و دهه نخست سده کنونی، با اشاره‌ای گذرا به سده‌های پیشین.

جنبش نژادپرستانه‌ی «اصلاح‌نژاد» (به‌نژادگری)، یهود ستیزی، سازمان‌های نازیستی در دوران جنگ دوم جهانی و گروه‌های نژادپرست یا بیگانه ستیز دهه‌های اخیرموضوع بخش‌های چندگانه‌ی این نوشته است

بخش نخست: بیگانه ستیزی پیش از ناسیونال سوسیالیسم

از پایان سده‌ی شانزدهم تا دهه‌های نخست سده‌ی بیستم، جامعه‌ی سوئد از دیدگاه قومی و مذهبی، جامعه‌ای بسیار همگن بود. درون‌کوچی اقوام بیگانه به این کشور در این دوران دراز ناچیز بود و عواملی گوناگون، مانند قانون‌گذاری در حوزه‌ی مذهب، مانعی بزرگ در برابر نفوذ بیگانگان به جامعه‌ی سوئد پدید آورده بود. برای نمونه، بر طبق قانونی که در سال ۱۶۶۵ وضع شد، گرایش به هر مذهبی جز مسیحیت انجیلی - لوتری ممنوع شد. بیست سال پس از آن، قانونی دیگر شهروندی سوئد و عضویت در کلیسای رسمی این کشور، یعنی کلیسای انجیلی - لوتری را جدائی ناپذیر شناخت: کسی که عضو این کلیسا نبود، شهروند سوئد نیز شناخته نمی‌شد. و سپس حتی کیفر تبعید نیز برای «مرتدان»، یعنی کسانی که از مذهب لوتری بر می‌گشتند، تعیین شد.
هدف قانون‌گذاران، البته، تنها هدفی دینی نبود بلکه همچنین یا شاید بیشتر، این بود که از رخنه‌ی مذهب‌های دیگر به جامعه سوئد که به گمان آنان خطری بزرگ برای یگانگی ملی این کشور در بر داشت، جلوگیری کنند. شاید بتوان گفت که این سیاست تا سده‌ی بیستم با کامیابی پیش رفت: جامعه‌ی سوئد در سده نوزدهم جامعه‌ای بود که در آن ملیت گرائی و دلبستگی به یگانگی ملی گسترش چشمگیری یافته و سخت جا افتاده بود.

مذهب، اما، تنها یکی از عوامل وحدت آفرین بود. درکنار آن عامل غیر مذهبی موثری نیز به نگهداشت و استواری یگانگی ملی یاری می‌رساند: می‌تولوژی گوتیسیسم (Gotisism) که اسطوره‌ای ملی و تاریخی‌ بود درباره‌ی تبار سوئدی‌ها و گذشته‌ی «پرشکوه» آن‌ها. به نظر برخی تاریخ پژوهان، این می‌تولوژی نقشی بس کارآمد در تعیین و تثبیت هویت ملی سوئدی‌ها و برخورد آن‌ها با گروه‌های بیگانه ایفا کرده است. گوتیسیسم، در سده‌های سیزدهم، چهاردهم و پانزدهم رشد و گسترش یافت و با انتشار کتاب پرحجم آتلانتیکا نوشته‌ی اولوف رودبک (Olof Rudbeck) در سده‌ی هفدهم به اوج خود رسید. در این کتاب، سوئدی‌ها نوادگان نوح پیامبر و سوئد گهواره‌ی فرهنگ و تمدن بشر یا‌‌‌ همان سرزمین افسانه‌ای آتلانتیس معرفی می‌شود و فرهنگ‌های کلاسیک، در سنجش با فرهنگ گوتی، فرهنگ‌های درجه دوم و کم توان‌تر ارزیابی می‌شوند. رواج گوتیسیسم، در آغاز، با خوارشماری اقوام و فرهنگ‌های دیگر همراه نبود. اما پس از آنکه سوئد، در سال ۱۸۰۹، سرزمین فنلاند را از دست داد، گوتیسیسم چهره‌ی ایدئولوژیک کین‌توزانه‌ای به خود گرفت و خصلتی‌نژاد باورانه و قوم پرستانه یافت.

در سده نوزدهم، در میان پژوهشگران و دانشمندان سوئد ‌نیز، همانند دیگر سرزمین‌های اروپایی، نگرش‌های نژادباورانه‌ی استوار بر زیست‌شناسی رواج یافت. در این دوران، سوئد یکی از کانون‌های پژوهشی در رشته‌ی «زیست‌شناسی نژادی» بود. برای نمونه، پزشک سر‌شناس سوئدی آندرش رتسیوس (Anders Retzius) در زمینه‌ی اندازه گیری جمجمه‌های افراد متعلق به اقوام گوناگون و طبقه بندی آن‌ها فعالیت می‌کرد و در همین زمان بود که انبوهی از نظریات گوناگون در رشته‌ی مردم‌شناسی جسمانی، بر پایه‌ی داده‌های آماری که فرآورده‌ی پژوهش‌هایی چون پژوهش‌های آندرش رتسیوس بود، پرداخته شد.

در اروپای قرن نوزدهم، پیوند نظریات مربوط به تکامل طبیعی چارلز داروین با نظریاتی در عرصه‌های زیست‌شناسی و جامعه‌شناسی و تاریخ، «شبه تئوری» داروینیسم اجتماعی را پدید آورد و اصول داروینیسم، یعنی «تنازع برای بقا» (ستیزه برای ماندگاری) و «بقای انسب» (ماندگاری بر‌ترین) پایه‌ی برخی نظریه‌های تحول اجتماعی شد. اساس این نظریه در حوزه‌ی اجتماعی این است که مبارزه برای حفظ زندگی در میان نژاد‌ها و ملت‌ها نیز همانند عرصه‌ی طبیعت حکمفرماست و در این ستیزه برای زندگی، شایسته‌ترین افراد و گروه‌ها، یعنی نیرومند‌ترین آن‌ها، پایدار می‌مانند و کم توانان راه نیستی می‌پیمایند. و نیز بر طبق گونه‌ای از این نظریه، برخی گروه‌های قومی و نژادی بازدارنده‌ی تکامل طبیعی انسان هستند و برای نمونه، ‌نژاد سیاه پوست که از کمترین شایستگی در میان نژاد‌ها برخوردار است محکوم به نابودی است و بنابراین، قاره‌افریقا، بر پایه‌ی حقی که استوار بر داده‌های زیست‌شناسی است از آن‌نژاد سفیدپوست است!!!

در سوئد، این نظر در باره‌ی اقوام لاپلاندی (سامه‌ها) نیز اظهار‌می‌شد. همچنین، این دیدگاه که نژاد‌های «پست» زادو ولد بیشتری دارند بسیار رایج بود و هم‌آمیزی نژاد‌ها پدیده‌ای سخت زیان آور انگاشته می‌شد. افراد تشکیل دهنده‌ی یک قوم یا‌نژاد هم به شایسته و ناشایسته طبقه بندی می‌شدند. طبقات میانی و دهقان از دیدگاه نژادی دارای ارزشی والا به شمار می‌آمدند، در حالیکه مردمان به اصطلاح عقب مانده، گدایان، بزهکاران و بطور کلی فرودست ‌ترین لایه‌های مردم تفاله‌ی جامعه شمرده می‌شدند. به رغم اینکه هیچگونه سنجه‌ی علمی برای تعیین‌نژاد در دست نبود - اکنون نیز چنین معیاری وجود ندارد- نظریات یادشده در باره‌ی نژاد‌ها، با تاکیدی تمام ابراز می‌شد و در بسیاری از محفل‌های اجتماعی به عنوان اصول مسلم علمی رواج داشت. گفته می‌شد که بر پایه‌ی اصول زیست‌شناسی نژادی، باید در راستای «بهبود‌‌نژاد خودی» تلاش کرد تا از نابودی آن جلوگیری شود.

زیست‌شناسی نژادی و شاخه‌ای از آنکه اصلاح‌نژاد یا بهنژادگری (Eugenics) نامیده می‌ شود، با بنیان گذاری سازمانی بنام جمعیت اصلاح‌نژاد در سوئد (Svenska sällskapet för Rashygien) در سال ۱۹۰۹ میلادی، جهشی تند یافت. نظریه‌پرداز و رهبر این سازمان دانشمند علوم پزشکی هرمان لوندبوری (Herman Lundborg) بود. «اصلاح‌نژاد»، اصطلاحی که دانشمند انگیسی فرانسیس گالتون خویشاوند چارلز داروین در زیست‌شناسی باب کرد، بیانگر نظریه‌ای است که بر طبق آن توزیع خصلت‌های خوب تنی و روانی در میان آدمیان نابرابر است و کسانی که خصلت‌های خوب در آن‌ها کمتر است، زاد و ولد بیشتری دارند. بنابراین، بر طبق این نظریه، باید کوشید تا با اقدامات اصلاحی، رشد گروه‌های دارنده‌ی خصلت‌های خوب افزایش یابد. جمعیت اصلاح‌نژاد در سوئد که تبلیغ گر چنین نظریه‌ای بود، از پشتیبانی مقامات رسمی سوئد نیزبرخوردارشد. در سال ۱۹۲۱، نهادی دولتی برای پژوهش در زمینه‌ی زیست‌شناسی نژادی در شهر اپسالا بنیان نهاده شد و هرمان لوندبوری به ریاست آن گماشته شد. هرمان لوندبوری از جمله به موضوع آمیختگی نژاد‌هابسیار اهمیت می‌داد و این نگرانی را داشت که درهم‌آمیختن‌نژاد نوردیک و نژادهای دیگر به فساد‌نژاد نوردیک بیانجامد. او می‌نویسد: «به موضوع مهاجرت باید توجه کامل داشت تا افراد دارای کمبود و اقوام بیگانه نتوانند به آسانی به سوئد آمده در اینجا سکونت گزینند. درهم‌آمیختن نژادهایی که از دیدگاه زیست‌شناسی جایگاهی بلند دارند (برای نمونه مردم اسکاندیناوی) و عناصر نژادی پست‌تر (برای مثال کولی‌ها، برخی اقوام روسی و...) به هیچ روی پذیرفتنی نیست»

موسسه‌ی زیست‌شناسی نژادی در اپسالا تا سال ۱۹۳۵، یعنی سالی که «هرمان لوندبوری» از ریاست آن کنار رفت، یکی از مراکز بزرگ تبلیغاتی برای گسترش ایده‌ئولوژی نژادپرستانه‌ای بود که باشتاب درجامعه‌ی دیگری در اروپا یعنی آلمان پیشروی می‌کرد و اندکی پس از آن، در دوران حکومت حزب نازی در این کشور، به اوج خود رسید.

یکی از پی‌آمدهای رشد و نشرگرایش‌های اصلاح‌نژاد در سوئد که راهیابی آن را به عرصه‌ی سیاسی نیز نشان می‌دهد، وضع قانون عقیم سازی اجباری در سال ۱۹۳۴ بود که در‌سال ۱۹۴۱ ترمیم و تکمیل شد و حتی افرادی را دربرگرفت که به اصطلاح شیوه‌ی زندگی ضد اجتماعی داشتند، یعنی معتادان به الکل، ولگردان، بزهکاران و.... بسیاری از اندیشه‌مندان، سازمان‌ها و احزاب سوئد، عقیم سازی اجباری را گامی در راستای اصلاح‌نژاد و بخشی مهم از اقدامات ضروری برای بهسازی خردمندانه‌ی جامعه می‌دانستند.

در دهه‌های اول قرن بیستم، در میان احزاب و سازمان‌های سیاسی سوئد، گرایش‌های «اصلاح‌نژاد» و «پاسداری از پاکیزگی نژادی سوئدی‌ها» رواج داشت. برای نمونه در برنامه‌ی سال ۱۹۱۹ اتحادیه‌ی سراسری کشاورزان سوئد (Jordbrukarnas Riksförbund) و همچنین در برنامه‌ی حزب دهقانان سوئد موسوم به اتحادیه‌ی دهقانان (Bondeförbundet)، سلف حزب سنت‌تر کنونی (Centerpartiet) که در سال ۱۹۲۱ بنیان گذاری شد، «حفظ پاکیزگی‌نژاد سوئدی وجلوگیری از رخنه‌ی عناصر نژادی بیگانه» از هدف‌های مهم به شمار می‌رفت. در طول دهه‌ی ۱۹۳۰، گرایش‌های یهود ستیزانه و نژادباورانه در این حزب نفوذ داشت و حتی گفته می‌شد که دهقانان سوئد «ناب‌ترین و ارزشمند‌ترین گروه‌نژاد سوئدی» هستند.

سیاست رسمی دولت سوئد در دهه‌های نخست سده‌ی بیستم در زمینه‌های گوناگون، بویژه در حوزه‌ی مهاجر پذیری نیز آشکارا تاثیریافته از گرایش‌های نژادباورانه بود. به فرمان دولت، نمایندگی‌های سیاسی سوئد در روسیه و آلمان از دادن روادید برای یهودیان خودداری می‌کردند و در سال ۱۹۲۶، اداره کل امور اجتماعی سوئد «حفظ پاکیزگی نژادی» سوئدی‌ها را دلیلی برای کاربرد نظارت دقیق‌تر و سختگیرانه‌تر بر امر مهاجرت به سوئد عنوان کرد. پیش‌تر، از سال ۱۸۶۰ تا ۱۹۱۷، ورود اتباع بیگانه به سوئد آزاد بود، اما در بحث‌های مربوط به «قانون اتباع بیگانه» در سال ۱۹۱۳ و «قانون اخراج اتباع بیگانه» در سال ۱۹۱۴، ورود آزادانه‌ی مهاجران نگران کننده خوانده شد و برای نمونه کولی‌ها همردیف ولگردان شناخته شدند و حق کوچیدن به سوئد را از دست دادند. در سال ۱۹۱۷، داشتن گذرنامه برای ورود به سوئد اجباری شد و در «قانون اتباع بیگانه» مصوب‌‌‌ همان سال، دلیلی که برای اجرای سیاست سختگیرانه‌تردر امر مهاجر پذیری عنوان شد، از جمله حفظ همگنی جمعیت سوئد بود.

شایان توجه است که حتی اندیشه مندانی که از نگاه بسیاری، شخصیت‌های سیاسی و علمی انسان دوست و برابری خواه سوئد تلقی می‌شدند و می‌شوند، نگرش بهبود نژادی داشتند. برای نمونه یکی از برجسته‌ترین شخصیت‌های علمی و سیاسی سوسیال دموکرات سوئد، گونار می‌ردال (Gunnar Myrdal) در کتاب معروف خود «بحران در عرصه جمعیت» (Kris i befolkningsfrågan) در سال ۱۹۳۴، سترون سازی اجباری را همچون شیوه‌ای کارآمد برای سوا کردن افراد به اصطلاح ناشایسته برای زندگی، به تاکید توصیه می‌کرد و چنانکه گفته شد در همین سال، و نیز در سال ۱۹۴۱، بود که از جمله بر پایه‌ی این گونه توصیه‌ها، قوانینی در زمینه سترون سازی اجباری وضع شد. گفتنی است که این قوانین تا سال ۱۹۷۴ معتبر بود و تا این سال بر پایه آن‌ها، هزاران نفر را عقیم کردند که هنوز هم شماری از آنان زنده هستند.

پس از به قدرت رسیدن حزب نازی در آلمان، مقامات سوئد در پذیرش پناهندگان یهودی بازهم سنختگیر‌تر شدند. گفته می‌شد که این یهودیان «پناهندگان قومی» هستند نه «پناهندگان سیاسی» و از این رو نباید اجازه‌ی اقامت در سوئد به آنان داده شود. این سیاست سختگیرانه تا اواخر جنگ جهانی دوم پی‌گیری شد.

بطورکلی می‌توان گفت که در دهه‌های ۱۹۲۰ و ۱۹۳۰، سوئد از پیشگامان سیاست‌های استوار بر «زیست‌شناسی نژادی» و نظریه‌های «اصلاح‌نژاد» بود و تقریبا هیچگونه مخالفتی نیز از سوی احزاب و سازمان‌های سیاسی و صنفی با این سیاست دیده نمی‌شد. قوانین، کتاب‌های درسی و نوشته‌های رسمی، و مهم‌تر از همه، ذهن مردم، انباشته از دیدگاه‌های نژادباورانه بود و هرچند که این دیدگاه‌ها پس از جنگ دوم جهانی از صحنه‌ی رسمی سیاسی، اجتماعی و فرهنگی سوئد کمابیش دور‌شد، بی‌گمان اثر ذهنی آن‌ها هنوز هم کاملا از میان نرفته است.
پایان بخش نخست


Bookmark and Share