دشواری‌های ترجمه

طاهر صدیق


persiran.se | Tue, 07.06.2011, 10:00

image
تعریف ترجمه و ترجمه‌ی مطلوب
چند تعریف برگرفته از نوشته‌های گوناگون را در این بخش می‌آوریم. این تعریف‌ها با وجود کاستی‌های گوناگون منطقی که در آن‌ها دیده می‌شود باز گویای تقریبی معیارهایی کلی است که همسویی ترجمه با آن‌ها امروزه عموما پذیرفته شده است، هرچند که در تعبیرو میزان این همسویی همرایی کامل وجود ندارد:
- ترجمه برگردان گفتاری است از زبانی (زبان مبداء) به زبانی دیگر (زبان مقصد) به صورتی که محتوا و سبک ترجمه‌ی گفتار با محتوا و سبک گفتار اصلی یکسان باشد.
- اگر ترجمه را برگردان نوشته یا گفته‌ای از زبان مبداء به زبان مقصد با توجه به معنا و سبک آن نوشته یا گفته تعریف کنیم، مطلوب‌ترین نوع این برگردان زمانی به دست می‌آید که تاثیر نوشته یا گفته در خواننده یا شنونده‌ی زبان مبداء به خواننده یا شنونده‌ی زبان مقصد نیز منتقل شود.
- ترجمه عبارت است از برگردان متنی از زبان مبداء به زبان مقصد بدون افزایش یا کاهش در صورت ومعنا.
- اگر شخصی دو زبان الف و ب را بداند یعنی دو زبانه‌ی کامل در محدوده‌ی این دو زبان باشد، مطلوب‌ترین ترجمه از زبان الف به زبان ب برگردان معنا و سبک گفتار الف به گفتاری در زبان ب خواهد بود به نحوی که تاثیر این دو گفتار بر او، در شرایط مساوی، یکسان باشد.
- ترجمه‌ی مطلوب عبارت است از ابداع متنی (اعم از واژگان و جمله بندی و سبک) که نویسنده اگرزبان مادریش‌‌ همان زبان مترجم بود، آن را می‌نوشت.

درهمه‌ی این تعریف‌ها که چند نمونه از تعریف‌های بسیاری است که در این زمینه پیش نهاده‌اند توجه به سبک و محتوا تکرارشده است. اکنون پرسش این است که رعایت سبک و محتوا در ترجمه چگونه دست یافتنی است. برای پاسخگویی به این پرسش ضروری است که این دو واژه (سبک و محتوا) با توجه به عناصر زبانی سازنده‌ی گفتار یا نوشتار یعنی واژه، عبارت و جمله تصریح شود. منظور از سبک در این نوشته شیوه‌ی سخن‌پردازی است و تمام ابزارهای آوایی، نحوی و واژگانی برای تغییر متن را بدون دگرگون کردن معنای‌شناختی - که در زبان انگلیسیdenotation خوانده می‌شود- در برمی گیرد.

واحد ترجمه
در ترجمه‌شناسی معمولا سخن از واحد ترجمه می‌رود. واحد ترجمه می‌تواند واژه، عبارت، جمله و یا حتی واحدهای بزرگ‌تر باشد. اینکه کدام واحد ترجمه را برمی گزینیم تا معادل آن را در زبان مقصد پیدا کنیم و به عنوان ترجمه‌ی آن واحد بیاوریم، قاعده‌ی ویژه‌ای ندارد و تنها آشنایی خوب مترجم با زبان مبداء و زبان مقصد است که برای او این امکان را فراهم می‌کند که واحد مناسب ترجمه را در متن یا گفتار باز شناسد و برگزیند. نمونه‌ای می‌آوریم تا روشن شود که تشخیص واحد ترجمه چه اهمیت تعیین کننده‌ای دارد: عبارت سوئدی kasta yxan i sjön از چهار واژه ساخته شده است: مصدرفعل: انداختن (kasta)، اسم: تبر (yxan)، حرف اضافه: i و اسم: دریا یا دریاچه (sjön) که ترجمه‌ی واژه به واژه‌ی آن «تبر به دریا انداختن» است. اما بواقع معنای این عبارت در زبان سوئدی در بسیاری موارد هیچ ربطی به انداختن و تبر و دریا ندارد. معنای آن تسلیم شدن یا دست از مقاومت برداشتن است که معادل اصطلاحی آن در زبان فارسی «سپر انداختن»، «لنگ انداختن» یا اصطلاح‌هایی مانند آنهاست. اینکه واژه‌ی انداختن ترجمه تحت اللفظی kasta است تصادفی است. در ترجمه‌ی بسیاری از اینگونه اصطلاح‌ها، حتی یک واژه هم نمی‌توان یافت که معادل تحت اللفظی واژه‌ای در اصطلاح زبان مبداء باشد. البته منظور این نیست که عبارت یاد شده در هیچ متنی نمی‌تواند معنای انداختن تبر در دریا را بدهد و بی‌گمان عبارت‌های بسیاری نیز هستند که معنای آن‌ها به نحوی حاصل جمع واژه‌های تشکیل دهنده‌ی آنهاست یعنی این واژه‌ها مستقلا در رساندن معنای عبارت نقش دارند و در بسیاری موارد می‌توان معنای عبارت را با توجه به معنای مستقل عناصرسازنده‌اش به تقریب دریافت و حتی ترجمه‌ی آن‌ها را واژه به واژه انجام داد. همچنین عبارت‌ها و ضرب المثل‌هایی هستند که ریشه‌ی آن‌ها یکی است و در چند زبان ممکن است باواژه‌هایی بیان شوند که معادل همدیگرند. در مواردی دیگر ما با عبارت‌های اصطلاحی، ضرب المثل‌ها و عبارت‌های تثییت شده‌ای در عرصه تعارفات، تشریفات ومانند آن روبروهستیم که نقش عناصر تشکیل دهنده در رساندن پیام و معنی آن‌ها ناچیز یا تماما غایب است.
تشخیص اینکه در گفتاری معنای اصطلاحی یک زنجیره‌ی واژگانی مورد نظر است یا نیست وابسته به توجه به موضوع گفتاراست که معمولا برای کسی که به خوبی با زبان مبداء، برای نمونه زبان سوئدی، آشناست دشواری چندانی ندارد اما ممکن است مترجمی که آشنایی خوبی با زبان مقصد، برای نمونه فارسی، ندارد و نیز از کمبود دانش خود در این زمینه آگاه نیست و بنابراین یا به دلیلی دیگرکوششی برای یافتن معادل مناسب نمی‌کند، این اصطلاح را واژه به واژه ترجمه کند و چنین پندارد که در زبان فارسی نیز همین معنا از آن بر می‌آید. یا ممکن است در ترجمه معنای واقعی آن را منتقل کند و در نتیجه از سبک گفتار دور شود.
در ترجمه‌ی این گونه اصطلاحات، استعاره‌ها و مانند آن در واقع سه راه در پیش داریم:
- ترجمه‌ی واژه به واژه که در بسیاری موارد امکان ندارد اما گاهی دست یافتنی است و حتی وسیله‌ای برای غنی کردن زبان مقصد است.
- جایگزین کردن اصطلاحی، استعاره‌ای و... با معادلی در زبان مقصد که معادل واژه به واژه‌ی آن نیست.
- جایگزین کردن معنای‌شناختی
برای نمونه عبارت فعلی سوئدی Slå två flugor i en smällو سه گونه ترجمه آن را در نظر می‌گیریم.
«دو مگس را با یک ضربه زدن»، «با یک تیر دو نشان زدن» و «با یک وسیله به دو هدف رسیدن».
در این مثال ترجمه‌ی نخست شاید چندان نامناسب هم نباشد اما این امر در بسیاری موارد صادق نیست ومی تواند کاملا نادریافتنی هم باشد.

به هرحال اگر واحد ترجمه عبارت یا جمله باشد ترجمه واژه به واژه تنها در برخی موارد می‌تواند برگردان درستی به دست دهد.
با در نظر گرفتن اینکه فهم رابطه‌ای که گفته شد چندان دشوار نمی‌نماید می‌توان پرسید آیا در عمل واقعا چنین اشتباهاتی رخ می‌دهد. پاسخ متاسفانه مثبت است و ترجمه‌های بسیاری می‌توان یافت که آکنده از این گونه خطا‌ها و لغزش‌ها ست.

چند معنایی و معادل‌های مترادف
چنانچه واحد ترجمه واژه باشد باید معادلی یا برابر نهاده‌ای برای واژه در زبان مقصد پیدا کرد. این کار زمانی می‌تواند آسان باشد که واژه‌ی مورد نظر در زبان مبداء تنها یک معنا داشته باشد و معادل آن در زبان مقصد نیز بیش از یک واژه نباشد. این امر در مواردی صادق است اما در بسیاری موارد ما با چند معنایی واژه‌ها روبرو هستیم و باید نخست معنای مورد در نظر در گفتارانتخاب شده برای ترجمه را در یابیم وسپس معادل واژه را در معنایی که در آن گفتار دارد درزبان مقصد برگزینیم. اما ما هنوز مسئله را حل نکرده‌ایم چرا که واژه‌ای که در زبان مقصد انتخاب می‌کنیم مترادف‌هایی دارد و ما در برابر مسئله گزینش از میان مجموعه‌ی این مترادف‌ها قرار داریم. برای روشن شدن موضوع نخست مفهوم چند معنایی و مفهوم مترادف را به کوتاهی توضیح دهیم.
هر واژه‌ای ممکن است به یک پدیده یا بیشتردر جهان واقعی یا خیالی دلالت کند. برای نمونه واژه‌ی شیر در فارسی به چند پدیده‌ی متفاوت دلالت دارد: حیوانی معین، ماده یی معین و ابزاری معین. فزون بر آن واژه‌ی شیر معنای مجازی دلاور را می‌رساند. روشن است که در ترجمه‌ی شیر به یک زبان دیگر ما نخست باید بدانیم کدام یک از معناهای شیر مورد نظر است.
مثالی از زبان انگلیسی برای روشن شدن بیشتر موضوع می‌آوریم: واژه‌ی falsify چندین معنای نزدیک به هم اما متفاوت دارد. اگرسخن از سند و نامه و مانند آن باشد این واژه به معنای تحریف کردن، دستکاری کردن و مانند آن است اما اگر سخن از نظریه باشد ابطال کردن، رد کردن و مانند آن معنا می‌دهد. در اینجا معنای واژه به دلیل تغییر موضوع گفتار دگرگون شده است. مثالی دیگر از زبان سوئدی دراین زمینه: Drottning ملکه معنا می‌دهد اما اگر موضوع صحبت شطرنج باشد واژه‌ی معادل آن در زبان فارسی وزیر خواهد بود نه ملکه.
در موارد بسیاری این تشخیص با توجه به موضوع گفتار کار چندان دشواری نیست اما گاهی ممکن است تلاش بیشتری برای تشخیص معنای واژه در گفتاری معین لازم باشد. به هر حال پس از یافتن آن معنا با این پرسش روبرو هستیم که از میان واژه‌هایی که آن معنا را در زبان مقصد می‌رساند یعنی واژه‌های مترادف، کدام را انتخاب کنیم.
پاسخ به این پرسش وابسته به توجه به ویژگی‌های سبکی واژه هاست. مترادف‌ها واژه‌هایی هستند که همگی می‌توانند به یک پدیده‌ی معین دلالت کنند و از این دیدگاه می‌توانند جانشین همدیگر شوند (برای نمونه واژه‌های همسر، شوهر و آقا) اما چنین واژه‌هایی ویژگی‌های سبکی متفاوت دارند و بنابراین نمی‌توانند در هر بافتی به جای همدیگر به کار روند. از این رو بررسی تفاوت آن‌ها در ترجمه اهمیت بسیاری دارد. این ویژگی‌ها را می‌توان به تقریب زیر چند عنوان خلاصه کرد:
- ویژگی‌های گویشی - گونه‌ای جغرافیایی و گروهی: محلی، عامیانه، تعلق به گروه سنی و... (برای نمونه واژه‌های متواری شدن، فرار کردن، در رفتن و جیم شدن چهار نوع بیان هم معناست، به ترتیب: اداری، معمولی، روزمره- عامیانه و عامیانه)
- ویژگی‌های حوزه ای- موضوعی: تفاوت معنای یک واژه در رشته‌های گوناگون علمی یا در عرصه‌های گوناگون اجتماعی: حوزه‌ی علمی- فنی، آموزش، روان‌شناسی، ترافیک و... (مثلا واژه‌ی depression در زبان‌های انگلیسی و سوئدی در روان‌شناسی به معنای افسردگی است و در اقتصاد به معنای کساد)
- ویژگی‌های ارتباطی / موقعیتی: رسمی، محاوره‌ای، کهنه،، مهجور، منسوخ، پربسامد یا کم بسامد در کاربرد و... (برای نمونه سبک زبانی یک استاد دانشگاه یعنی از جمله واژه‌هایی که در کلاس درس به کار می‌برد، صرفنظر از واژه‌های تخصصی، با زبان او در گفتگو با همسر یا کودکانش تفاوت خواهد داشت و جایگزین کردن یکی بر دیگری معمولا شدنی نیست مگر اینکه برای مثال به قصد شوخی انجام گیرد.)
- ویژگی‌های های عاطفی/ لحنی: دوستانه، احترام آمیز، به شوخی، طعنه آمیز، تحقیر آمیز، توهین آمیز، فخیم، ادبی و... (برای نمونه ساکت باشید، ساکت!، خفه شوید، خفه خون بگیرید و خفقان مرگ بگیرید پنج شیوه‌ی گفتار هم معنا اما متفاوت از نظر لحن است که بارعاطفی تصاعدی نیز دارند.)

اگر واژه‌ای در گفتاری به زبان مبداء یکی از این ویژگی‌ها را داشته باشد، بنابر اصول باید ترجمه‌ی آن نیز‌‌ همان ویژگی را داشته باشد. اما شاید رعایت این اصل در مورد تمام ویژگی‌ها ی یادشده و درهمه‌ی گفتار‌ها به یک اندازه اهمیت نداشته باشد و در مواردی نیز مانند مورد لهجه‌ی جغرافیایی، امکان ناپذیر باشد. برای نمونه در یک متن داستانی در زبان مبداء در گفتگوی دو تن که به یک گویش محلی صحبت می‌کنند، شاید نویسنده مجبور به استفاده از واژه‌های محلی (و دیگر مشخصه‌های زبان محلی) باشد اما این اجبار شامل مترجم نیست و اصولا چنین ترجمه‌ای شدنی هم نیست. یا مثلا در یک متن تحلیلی یا علمی شاید ویژگی‌های عاطفی یا ارتباطی واژه‌های متن نقشی تعیین کننده نداشته باشد. اینکه مثلا در چنین متنی نویسنده واژه‌هایی با بارعاطفی نیز به کار برده یا از واژه‌های کهنه استفاده کرده یا واژه‌هایی آورده که بسامد استفاده ازآن‌ها کم است و بنابراین متن را دشوارفهم کرده، ممکن است در ترجمه رعایت نشود و شاید هم چنین ترجمه‌ای به ترجمه‌ی کاملا وفادار به متن اصلی ترجیح داده شود. اما برای نمونه در یک متن ادبی نمی‌توان ویژگی‌های عاطفی واژه‌ها را نادیده گرفت چرا که این عناصر متن در تاثیر گذاری بر خواننده تعیین کننده هستند. اما باید توجه داشت که رعایت دقیق این ویژگی‌ها همواره ممکن نیست چرا که در این زمینه نیز میان زبان‌ها تفاوت‌هایی وجود دارد. برای نمونه در یک زبان، زبان مبداء، ممکن است برای پدیده‌ای سه واژه‌ی جداگانه وجود داشته باشد که یکی از آن‌ها عامیانه، یکی دیگر معمولی و سومی رسمی باشد در صورتیکه در زبان مقصد این سه گونه واژه وجود نداشته باشد و تنها یک یا دو تا از این گونه واژه‌ها به کاررود. چنین رابطه‌ای ترجمه‌ی دقیق را دشوار خواهد ساخت و نمونه‌ی عواملی است که متن را به یک معنا تا اندازه‌ای ترجمه ناپذیرمی کند. منظور البته این نیست که نمی‌توان معادلی برای چنین واژه‌هایی در زبان مقصد پیدا کرد بل این است که این امرباید با شیوه‌های دیگر مانند استفاده از عبارت، جمله یعنی واحدهای بزرگ‌تر زبانی صورت گیرد. این امربه طور کلی در مورد پدیده‌هایی که در زبان مقصد هنوز واژه‌ای برای آن‌ها وجود ندارد صادق است. مترجم در مواردی ناگزیراز گزینش واژه‌هایی است تقریبی و در موارد دیگر واژه سازی را راهی برای حل این گونه دشواری‌ها می‌یابد و گاهی نیز خود را ناچار می‌بیند که از عبارت یا جمله‌ای در زبان مقصد برای رساندن معنای واژه‌ی زبان مبداء استفاده کند. به هرحال، بنا بر توانایی‌های زبان مقصد، هدف نوشته و مخاطبان آن، ممکن است ترجمه برابری کامل با متن اصلی نداشته باشد و چنین «کمبودی» توجیه پذیر باشد.
در زمینه‌ی ویژگی‌ها باید همچنین به تفاوت واژه‌هایی که در زبان مقصد به عنوان معادل یک واژه انتخاب می‌شوند از دیدگاه شمول معنایی توجه کرد. برای نمونه واژه‌ی bilدر زبان سوئدی معنای اتومبیل در زبان فارسی را دارد که در بسیاری موارد به جای آن از واژه‌ی ماشین استفاده می‌شود اما در برخی بافت‌ها آوردن واژه‌ی ماشین به عنوان معادل bil که به ظاهر ترجمه‌ی درستی است می‌تواند به سوء تفاهم منجر شود، برای نمونه جمله‌ی «پیراهن‌ها توی ماشین است» به جای «پیراهن‌ها توی اتومبیل است» ممکن است به تعبیری نادرست بیانجامد. البته چنانچه منظور گوینده سوئدی بودن پیراهن‌ها در اتومبیل باشد. حوزه‌ی معنایی ماشین گسترده‌تر از حوزه‌ی معنایی اتومبیل است یعنی شامل پدیده‌های بیشتری در مقایسه با اتومبیل است و بنابراین راه را به تعبیر نادرست باز می‌کند.
همچنین مترجم باید توجه داشته باشد که واژه‌ای در گفتاری به زبان مبداء بر این اساس که در مورد چه مکان یا زمانی صحبت می‌شود ممکن است معادل‌های متفاوت در زبان مقصد داشته باشد. برای نمونه ترجمه‌ی فارسی واژه‌ی انگلیسی lamp در یک نوشته مربوط به قرن پانزدهم نمی‌تواند لامپ باشد.
به یک موضوع دیگر در این زمینه نیز اشاره بکنیم. در زبان فارسی برای بسیاری از مفاهیم دستکم دو واژه‌ی مترادف متداول، یکی عربی و دیگری فارسی سره، وجود دارد. انتخاب از میان این دو نوع واژه‌ی مترادف، در صورتیکه آن‌ها تفاوت سبکی دیگری جز همین عربی یا فارسی سره بودن نداشته باشند، در ترجمه علی السویه است یعنی نمی‌توانیم بگوییم که یکی درست است و آن دیگری نادرست. اما البته شاید ملاحظات ارزشی دیگری در انتخاب آن‌ها مورد نظر باشد که تفاوتی با ملاحظات ارزشی در نوشتن متن فارسی مستقل یعنی متن غیرترجمه‌ای ندارد. بنابراین گزینش بر پایه‌ی چنین معیارهای ارزشی ربطی به کار ترجمه ندارد.

در ترجمه توجه به ساختار نحوی نیز اهمیت بنیادی دارد. زبان‌های گوناگون ساختا رهای نحوی گوناگون دارند. مترجمی که متنی را به زبان مبداء فهمیده ممکن است به اصطلاح در دام ساختار نحوی عبارات و جمله‌های زبان مبداء گرفتار شود و از آن گرته برداری کند یعنی تا حدودی‌‌ همان ساختار را در زبان مقصد نیز به کار برد. گاهی فهمیدن چنین برگردان‌هایی بسیار دشوار یا حتی ناممکن است. خود مترجم به دلیل فهم پیشین خود از متن در زبان مبداء متن ترجمه شده را نیز می‌فهمد و متوجه نیست که فهم متن ترجمه شده حاصل این آگاهی پیشین است ونه حاصل دریافت مستقل از متن ترجمه شده. از این رو بازبینی وویرایش متن ترجمه شده و اظهار نظر دیگران همواره به بهتر شدن ترجمه از این دیدگاه نیز کمک می‌کند.

ترجمه پذیری
با توجه به نکاتی که گفته شد می‌بینیم که ترجمه پذیری کامل گاهی ممکن است و گاهی نیست. دشواری‌هایی که یاد شد، بیشتر مربوط به معنای واحدهای زبانی ترجمه است. اما دشواری‌هایی دیگر نیز در کار است که مترجم بویژه در ترجمه‌ی متن‌های ادبی و بیشتر از همه در ترجمه‌ی شعربا آن‌ها روبروست.
ترجمه اصولا انتقال مفاهیم از فرهنگی به فرهنگ دیگر است و اینکه متنی ترجمه شده برای خواننده‌ای کاملا قابل فهم باشد یا‌‌ همان احساسی را ایجاد کند که برای خواننده‌ی متن اصلی ایجاد می‌کند تنها در مواردی اندک تحقق پذیر است. این امر پی آمد یک عامل مهم معنایی- اطلاعاتی و همچنین یک عامل مهم دیگر، عامل آوایی، است. عامل معنایی – اطلاعاتی نخست مربوط به مصداق مفاهیم است. مصادیق مفاهیم در فرهنگ‌های گوناگون یکی نیستند و بنابراین تصویر ایجاد شده از خواندن یک متن در ذهن افراد متعلق به فرهنگ‌های گوناگون یکی نیست. اگر برای نمونه کلمه‌ی بام را در سطر اول شعر محاق احمد شاملو درنظر بگیریم (به نو کردن ماه بر بام شدم) به علت آشنایی با معماری در ایران تصویری در ذهن ما ایجاد می‌شود که برای سوئدی ایجاد نمی‌شود. در اینجا فارسی زبان یا سوئدی زبان تنها درک مشترکی ازهسته‌ی معنایی بام دارند نه از مصداق‌های گوناگون آن که ایجاد تداعی‌هایی گوناگون می‌کند و این تداعی هاست که در تاثیرگذاری نقشی اساسی دارد. آشنایی خوب و عمیق با فرهنگ نتیجه‌ی زندگی کردن و تجربه‌های ملموس بسیاری است که معمولا مختص بومیان آن فرهنگ است و نیز آگاهی‌ها و دانستنی‌هایی است که اعضای آن فرهنگ از راه آموزش ودر تعامل با هم فرهنگان خود به دست می‌آورند. دیگران یعنی متعلقان به فرهنگ‌های دیگربه استثنای عده‌ای اندک شمارمعمولا آشنایی ناچیزی با این عناصر فرهنگی دارند. شعر شاعران هر فرهنگی لبریز ازگفته‌هایی است که این گونه عناصر فرهنگی را در خود تنیده دارد و ترجمه‌ی آن‌ها حتی با توضیح و توصیف دامنه دار نیز کاملا امکان پذیر نیست. به همین دلیل است که در سوئد ترجمه‌ی شعر را تعبیر (tolkning) می‌نامند که بواقع ترجمه‌ای آزاد با توجه به ویژگی‌های یادشده و نیز با توجه به عناصر آوایی است.
برای روشن شدن بیشتر، به برخی از نکات مربوط به ترجمه پذیری در شعر محاق احمد شاملو اشاره می‌کنیم.

محاق
به نوکردن ماه بر بام شدم
با عقیق و سبزه و آینه
داسی سرد بر آسمان گذشت
که پرواز کبوتر ممنوع است.

صنوبر‌ها به نجوا چیزی گفتند
وگزمگان به هیاهو شمشیر در پرندگان نهادند.
ماه
برنیامد.

اگر بخواهیم این شعر را به زبان سوئدی برگردانیم نخست باید از خود بپرسیم که میزان ترجمه پذیری آن چه قدر است. با این پرسش ما بلافاصله در عناصر معنایی- اطلاعاتی و نیز عناصر آوایی آن دقت خواهیم کرد. خواهیم دید که برای نمونه واژه‌ی بر بام شدن در این بافت ایجاد تصویری مناسب در زبان سوئدی را دشوارمی سازد. عقیق و سبزه وآینه را می‌توانیم ترجمه بکنیم اما شگون داشتن عقیق و سبزه و آینه را نمی‌توانیم بدون توضیح منتقل کنیم و نیز نمی‌توانیم تلمیح یا اشاره به شعر حافظ «مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو» را که در بافت شعر با توجه به نوکردن ماه برای آشنایان با شعر حافظ شیرازی دریافتنی است، به سوئدی زبانان که با آن آشنا نیستند انتقال دهیم. (البته این امر در مورد هرکسی که این شعر حافظ را نشناسد، بومی یا غیربومی، صادق است اما نکته اینجاست که بومیان معمولا بسیار بیشتر از دیگران با عناصر فرهنگ خودی اشنا هستند و تواناییشان در دریافت معنا و احساس شعر شاعران خود بسیار بیشتر است.)
پدیده‌ی دیگری که شعر را ترجمه ناپذیرمی کند موسیقی کلام است. در شعر فزون بر وزن از موسیقی بیرونی یعنی قافیه و موسیقی درونی یعنی پیوند آواهای گوناگون باهم سخن می‌رود که از عناصر بسیار مهم تاثیرگذار شعراست. انتقال حتی جزئی این آوا‌ها یا آواهای متناسب دیگر بدون گزینش واژه‌هایی که معادل دقیق واژه‌های متن اصلی نیستند ودر نتیجه تغییرکمابیش معانی امکان ناپذیر است و مترجم را با انتخاب دشواری روبرو می‌سازد. به هرحال مترجم باید وزن مناسبی را برگزیند – که البته با وزن اصلی یکسان نخواهد بود - و در جستجوی واژه‌هایی باشد که محتوای شعر را می‌رساند و در عین حال نوعی تناسب آوایی با متن اصلی دارد. حل این مسئله از دشوار‌ترین کارهای ترجمه‌ی شعر است.

اما آیا این دشواری‌ها مارا از ترجمه‌ی متن‌های ادبی و شعرباید منصرف کند؟ پاسخ به این پرسش به ارزیابی ما از میزان «سودمندی» چنین ترجمه‌ای وابسته است. برای نمونه احساس کلی شعر محاق شاملو بدون توضیح و توصیف دقایق آن نیز قابل انتقال است یعنی این احساس کلی «ترجمه پذیر» است اما از جمله عناصر فرهنگی یاد شده انتقال کامل شعر را بدون توضیح بسنده ناممکن می‌سازد و از این دیدگاه شعر ترجمه ناپذیر است. اگر کسانی ترجمه پذیری کامل شعر را شرطی برای ترجمه‌ی آن بدانند باید گفت که اصولا با ترجمه‌ی شعر مخالف هستند چرا که چنین ترجمه‌ای امکان پذیر نیست. اما چرا باید از این اصل همه چیز یا هیچ چیز پیروی کرد و مردم فرهنگ‌های گوناگون را از بهره‌مندی هرچند نا‌کامل از آفریده‌های فرهنگی دیگران محروم کرد؟ گذشته از این، در بسیاری موارد توضیح می‌تواند برخی دشواری‌ها را ازمیان بردارد و هیچ دلیل قانع کننده‌ای نیز برای بهره نگرفتن از آن وجود ندارد.


Bookmark and Share