دو شعر از ادیت سودرگران Edith Södergran

ترجمه: اکبر ذوالقرنین


persiran.se | Wed, 29.06.2011, 2:11

ادیت سودرگران شاعره‌ی مدرنیست و سنت شکن فنلاندی- سوئدی زبان در سال ١٨٩٢ در شهر سن پترزبورگ زاده شد. زبان گفتاری خانواده‌ی سودرگران آلمانی و روسی بود. ادیت استعدادی سرشار در فراگیری زبان داشت و توانست زبان‌های انگلیسی، فرانسوی و ایتالیائی را هم به خوبی یادگیرد.
ادیت سودرگران سرودن شعر را به زبان آلمانی را از دوران مدرسه آغاز کرد و تا سن ١٦ سالگی حدود ٢٠٠ قطعه شهر به این زبان سرود که در مجموعه‌ی Vaxdukshäftet گردآوری شده است. وی اما سرودن شعر به زبان آلمانی را رها کرد و به جای آن زبان مادری یعنی سوئدی را برای بیان اندیشه و احساس و عاطفه در قالب شعر برگزید.
ادیت سودرگران یکی از برحسته‌ترین شاعران زن فنلاندی- سوئدی شناخته می‌شود. آثار شعری او به زبان سوئدی عبارتند از:
Dikter (اشعار) . سال انتشار ١٩١٦
Septemberlyran (چنگ سپتامبر) سال انتشار ١٩١٩
Rosenaltaret (محراب گل سرخ) سال انتشار ١٩١٩
Framtidens skugga ( سایه‌ی اینده) سال انتشار ١٩٢٠
ادیت سودرگران در تابستان ١٩٢٣ در ٣١ سالگی چشم از جهان فروبست.


عشق
روحم پیراهنی بود
آبی رنگ، آسمانی رنگ.
بر آستان دریا
بر صخره‌ای نهادمش
عریان
به سوی تو بازآمدم
و به هیئت زنی
کنار میزت نشستم و جامی شراب نوشیدم
و سینه‌ام را
از عطر گل‌های سرخ انباشتم.
زیبا یافتی مرا
به‌ سان رویاها
و من از یاد بردم
کودکیم را
سرزمینم را
و تنها می‌دانستم
بندی دست نوازشگر تو‌ام
و تو با لبخندی
به دیدار آینه‌ام خواندی
دیدم
که شانه‌های خاکسترینم
خرد گشته، فرو می‌ریزد
و زیبائی اندوهگینم
پر از خواهش مردن است.
آه
پناهم ده میان بازوانت
تا بی‌نیاز شوم.




خوشا بودن
مرا چه باک؟
سهمی از بی‌نهایتم
از نیروی عظیم عالم.
جهانی تنها
در دل میلیون‌ها جهانم،
والاترین ستاره‌ام
که به آخرین نوبت می‌میرد.
خوشا زیستن
خوشا سینه را از هوای پاک انباشتن
خوشا بودن
خوشا درک برودت زمان را- جاری در رگان خویش
در گذار رودخانه‌ی شب
گوش خواباندن
و ایستادن برآن کوهی
که خورشید را فراز خود دارد.
من بر خورشید راه می‌روم
بر خورشید می‌ایستم
چیزی مگر خورشید را در نمی‌یابم.
زمان! – ظریف چهره‌پرداز
زمان! - بانوی ویرانگر
زمان! – محبوبه‌ی جادوگر
از راه می‌رسی
با نیرنگ‌های تازه‌ات – هزاران زیرکی
تا مرا به زیستن خوانی
چون تخمه‌ی گیاهی، ماری به چنبر، صخره‌ای در دل دریا.
زمان! – بانوی جان‌ستان
رهایم کن.
خورشید سینه‌ام را لبالب می‌کند
از طعم عسل‌وار زندگی
می‌گوید
زمانی ستاره‌ها همه خاموش می‌شوند
با این همه – بی هیچ هراسی
همواره درخشانند.


Bookmark and Share