پالتو پوست

یالمار سودربری/ برگردان: محسن مینوخرد


persiran.se | Sun, 12.06.2011, 10:00

Hjalmar Söderberg از نامداران ادبیات سوئد به شمار می‌رود و برخی از آثار او در میان آثار کلاسیک ادبیات سوئد جای دارد. سودربری در سال ١٨۶٩ در استکهلم‌زاده شد و در سال ١٩۴١ در کپنهاگ درگذشت.
۴ رمان، ۶ مجموعه داستان کوتاه و نوشته ‌های دیگر بسیاری از کارهای هنری و غیرهنری اوست. انتقادهای شدید سودربری از نازیسم در مطبوعات سوئد از نوشته‌های مهم سیاسی او شمرده‌ می‌شود. سودربری در آغاز باورمند به سوسیالیسم بود اما سپس از آن روی برگرداند و به لیبرالیسم رادیکال گرایش یافت. یکی از مجموعه‌های داستان‌های کوتاه سودربری مجموعه‌ی داستانک‌ها Historietter است. پالتو پوست نوولی از این مجموعه است.

زمستان آن سال خیلی سرد بود. مردم از سرما مچاله شده و کز کرده بودند. البته به‌جز کسانی که پالتو پوست داشتند.
ریکارد، قاضی دادگاه بخش، پالتو پوست جانانه‌ای داشت که تقریبا جزو لوازم کارش بود. او به‌تازگی رئیس تجارتخانه‌ای تازه تاسیس شده بود. اما دوست دیرینه‌اش، دکتر هنک، پالتو پوست نداشت و در عوض زنی زیبا و سه فرزند داشت. دکتر هنک لاغر و پریده‌رنگ بود. بعضی ازدواج که می‌کنند چاق می‌شوند و پاره‌ای لاغر. دکتر هنک لاغر شده بود. تا اینکه شب کریسمس فرارسید.
ساعت سه بعداز‌ظهر شب کریسمس بود و هوا گرگ و میش بود. دکتر هنک به خانه‌ی دوست دیرینه‌اش یان ریکارد می‌رفت تا از او کمی پول قرض بگیرد، و در راه با خودش حرف می‌زد:
- امسال سال بدی داشتم. سال خیلی نحسی بود. حالم هیچ خوش نیست و شاید هم بشود گفت وخیم است. ولی در عوض انگار مریض‌هایم همه خوب شده‌اند. این روز‌ها کمتر سرو کله‌شان پیدا می‌شود. احتمالا دیگر چیزی به مردنم نمانده. زنم هم نظرش همین است. این را می‌شود از قیافه‌اش خواند. چه خوب می‌شد اگر این بیمه‌ی لعنتی تا آخر ماه ژانویه دستم را می‌گرفت.
در این خیال‌ها بود که به نبش خیابان دولت و خیابان بندر رسید. می‌خواست به آن طرف چهارراه برود و به خیابان دولت سرازیر بشود که پایش روی رد لغزنده‌ی سرتمه‌ای سرید و به پهلو بر زمین افتاد و درست در همین موقع، سورتمه‌ی دیگری از راه رسید. سورتمه‌چی ناسزائی پراند و اسب به‌طور غریزی کنار کشید. ولی یکی از پایه‌های سورتمه به شانه‌ی دکتر گرفت و پیچی یا میخی به پالتواش گیر کرد و تکه‌ای از آن را کند.

تندیس یالمار سودربری در استکهلم

مردم دورش جمع شدند. پاسبانی کمک کرد تا سر پا بایستد. دختر جوانی برف‌هایش را تکاند. پیرزنی با حرکات دست و سر جوری به پالتو پاره‌اش اشاره می‌کرد که انگار می‌خواست بگوید اگر می‌توانست آن را همانجا برایش می‌دوخت. شاهزاده‌ای که تصادفا گذرش به آنجا افتاده بود، کلاه دکتر را از زمین برداشت و به سر او گذاشت، و دیگر همه‌چیز روبه‌راه شده بود، جز پالتو.
دکتر همینکه به دفتر قاضی ریکارد وارد شد، قاضی گفت:
- گوستاو، این چه ریخت و قیافه‌ای است که پیدا کرده‌ای؟
- من را زیر گرفتند.
- آدمی مثل تو باید هم این بلا سرش بیاید.
این را گفت و با مهربانی خنده سرداد. بعد گفت:
- ولی نباید با این سرو وضع بروی خانه. اگر بخواهی می‌توانی پالتو پوست مرا بپوشی، من مستخدم را می‌فرستم پالتوی دیگری از خانه برایم بیاورد.
دکتر هنک تشکر کرد و پس از قرض گرفتن صد کرونی که لازم داشت به ریکارد گفت:
- در ضمن امشب ما را سرافراز کنید.
ریکارد زن نداشت و شب‌های کریسمس را در خانه‌ی دکتر هنک می‌گذراند.
هنک به خانه که می‌رفت حال خوشی داشت که مدت‌ها در خودش ندیده بود و با خودش می‌گفت:
- همه‌اش به خاطر این پالتو‌پوست است. اگر عقل داشتم پیش ار این‌ها یک پالتو پوست قسطی برای خودم دست و پا می‌کردم. آن‌وقت اعتماد به نفسم بالا‌تر می‌فت و پیش مردم عزت و احترام بیشتری پیدا می‌کردم. کسی جرات نمی‌کند به دکتری که پالتو‌پوست می‌پوشد‌‌ همان شندرغازی را بدهد که به دکتری می‌دهد که پالتوئی می‌پوشد که سوراخ دگمه‌هاش پاره شده است. حیف که پیش از این به عقلم نرسیده بود. حالا دیگر خیلی دیر شده.




دکتر در خیابان باغ شاه گشتی زد. هوا تاریک شده و برف از نو باریدن گرفته بود و آشنایانی که با او برخورد می‌کردند نمی‌شناختندش.
هنک باز با خود گفت:
- از کجا معلوم که دیر شده باشد؟ من هنوز پیر نشده‌ام و شاید هم در مورد احوالم عوضی قضاوت کرده‌ام. درست است که وضع مالی‌ام چنگی به‌ دل نمی‌زند ولی یان ریکارد هم تا چند وقت پیش همین وضع را داشت. مدتی است زنم با من میانه‌ی گرمی ندارد ولی اگر می‌توانستم در‌آمد بیشتری داشته باشم و پالتو پست بپوشم، عشق زنم به من دوباره گل می‌کرد. گمانم از وقتی یان ریکارد پالتو پوست خریده، توجه زنم به او بیشتر شده. البته دختر که بود کمی از او خوشش می‌آمد ولی ریکارد حاضر نشده بود با او ازدواج کند و به او و دیگران گفته بود که تا زمانی که درآمدش از ده‌هزار کرون در سال کمتر باشد، جرات ازدواج نخواهد داشت. ولی من جرات کردم. النا دختر فقیری بود و از خدا می‌خواست شوهرکند. گمان نکنم آنقدر دوستم داشت که اگر می‌خواستم می‌توانستم از راه به‌درش کنم. خوب، البته من هم نمی‌خواستم این کار را بکنم. آحر چطور می‌توانستم دنبال همچو عشقی باشم؟ از شانزده سالگی به بعد که برای اولین بار اپرای فاوست آرنولدسون را دیدم، دیگر به این کار‌ها فکر نکرده‌ام. این را هم خوب می‌دانم که اول‌های عروسیمان زنم دوستم داشت. آدم در باره‌ی این چیز‌ها اشتباه نمی‌کند. پس چرا نتواند باز هم دوستم داشته باشد؟ در این چند ساله‌ی ازدواجمان، هر وقت با ریکارد روبرو می‌شد، با او بدرفتاری می‌کرد. ولی او تجارتخانه‌ای راه انداخت و برای خودش پالتو پوست خرید. از آن به بعد دیگر زنم از بدرفتاری با او دست برداشت.




هنک هنوز کارهایی داشت که تا شب نشده باید انجامشان می‌داد. ساعت پنج و نیم با بسته‌ای پر به خانه رسید. غیر از پالتو پوست و شانه‌ی چپش که بد جوری درد می‌کرد، چیز دیگری نبود که بدبیاری آن روز بعداز ظهر را به یادش بیاورد.
با خودش گفت:
- خیلی دوست دارم ببینم وقتی زنم من را با پالتو پوست می‌بیند چه قیافه‌ای پیدا می‌کند.
راهرو تاریک بود. چراغ آنجا را جز مواقعی که می‌خواست مریض ببیند، روشن نمی‌کردند. دکتر فکر کرد: «صدای زنم را از اتاق نشیمن می‌شنوم. او سبک، مثل یک پرنده‌ی کوچک، راه می‌رود. عجیب است که هنوز هم هروقت صدای پایش را از اتاق پهلوئی می‌شنوم، دلگرم می‌شوم.»
دکتر هنک یقین داشت که وقتی زنش او را با پالتو پوست ببیند، مهربان‌تر از همیشه با او رفتار خواهد کرد. زنش پاورچین پاورچین پیش او به کنج تاریک راهرو آمد، دست دور گردنش انداخت و گرم و جانانه بوسیدش. بعد سرش را به پالتو پوست او مالید و زمزمه کرد:
- گوستاو هنوز نیامده خانه.
دکتر هنک همچنان که با دو دست موهای او را نوازش می‌کرد، با صدایی لرزان گفت:
چرا آمده، او در خانه است.




در بخاری اتاق کار دکتر هنک آتش بزرگی زبانه می‌کشید و یک بطری ویسکی و تنگ آبی روی می‌زش بود. ریکارد روی صندلی راحتی بزرگی که رویه‌ی چرم داشت، لمیده بود و سیگار برگ دود می‌کرد. دکتر هنک گوشه‌ی یک کاناپه کز کرده بود. در اتاق نشیمن باز بود و خانم هنک و بچه‌ها داشتند شمع‌های کاج کریسمس را روشن می‌کردند.
شام در سکوت صرف شده بود. فقط بچه‌ها سرو صدا می‌کردند و با هم حرف می‌زدند و شاد بودند. ریکارد گفت:
- چیزی بگو، دوست من. شاید در فکر پالتو پاره‌ات هستی؟
دکتر هنک گفت: «نه بهتر است بگویم توی فکر پالتو پوستم.» و چند دقیقه بعد دوباره به حرف آمد:
- توی فکر چیز دیگری هستم. توی این فکرم که این آخرین شب کریسمسی است که دور هم هستیم. من پزشک هستم و می‌دانم که دیگر چند صباحی بیشتر زنده نیستم. این را خوب می‌دانم. برای همین می‌خواهم از تو به خاطر لطفی که در حق من و زنم کردی تشکر کنم.
ریکارد گفت:
اوه، تو اشتباه می‌کنی. و نگاهش را از او برگرداند.
هنک گفت:
- نه اشتباه نمی‌کنم. وانگهی ازت ممنونم که پالتو پوست را به من امانت دادی، چون که آخرین لحظه‌های خوش زندگی را نصیبم کرد.


Bookmark and Share