صندوقدار(kassören )

ايوار لو- يوهانسون Ivar Lo- Johansson / برگردان: حبيب فرج‌زاده


persiran.se | Tue, 29.05.2012, 13:57

نوول / ادبيات کارگری سوئد



ايوار لو یوهانسون در ۲۳ فوريه ۱۹۰۱ در"سورملاند" در نزدیکی استکهلم در يک خانواده‌ی رعيت زاده شد و در ۱۱ آوريل ۱۹۹۰ در استکهلم درگذشت.
ایوار لو با نوشته های خود در باره شرایط فاجعه آمیز کارگران اجیر کشاورز ( استاتاره)در درون یک نظام بهره کشی شبه فئودالی در سوئد، مبارزه ای گسترده را در راستای لغو این نظام پیش برد. تلاش یوهانسون در این زمینه عاملی تعیین کننده درروشنگری در باره شرایط زندگی این کارگران و لغو این نظام در سوئد شناخته می شود . پس از انتشار دو جلد رمان او در باره‌ی سیستم یاد شده، این نظام سرانجام در سال ١٩٤٥ لغو شد.
ايوار لو یوهانسون بين ۲۵ و ۲۹ سالگی با چهل کرون در جيبش به هشت کشور اروپايی سفر می کند. اوبا ظرف‌شويی و ارسال گزارش‌های سفر به روزنامه‌های سوئدی معاش خود را تامین می کرد. در ۲۷ سالگی با انتشار "دوره گردی در فرانسه" که نخستین کتاب او شناخته می شود و گزارشی است در باره ی سفرش به فرانسه و شرایط زندگی مردم در این کشور، وارد جرگه ی نویسندگان سوئد شد و بزودی یکی از نامدارترین آنها شد. او جند سالی همزمان با نویسندگی به کارهای گوناگونی پرداخت.پستچی بود، سنگ بری کرد، اسباب کشی کرد. زارع شد. با دوچرخه دست فروشی کرد.
ایوار لو یوهانسون در شصت سال کار نویسندگی ، تقریبأ هرسال کتابی منتشر کرد. وی یکی از برجسته ترین نویسندگان عرصه‌ی ادبیات کارگری در سوئد شمرده می شود، اما نوشته های او که شامل رمان ، نوول ، گزارش، خاطره نویسی ، زندگی نامه نویسی ونوشته هایی در باره تاریخ ، زبان و... است طیفی گسترده از تم ها ی گوناگون را در بر می گیرد
.



پيش‌کسوتان کارگران تئوری بلد نبودند. حتی نمی‌‌دانستند کارل مارکس کی بود. آنها تنها خواهان ارتقای مقام کارگران در جهان بودند.
اين قبيل افراد همه‌جا بودند. تعدادی سواد خواندن معمولی راهم نداشتند. عده‌ای از آنها می‌توانستند بخوانند، اما نمی‌‌توانستند بنويسند. نسل‌ اندرنسل، لایه در لایه، بی‌سواد مانده بودند، همچون برگ‌های پوسیده برخاک.
بهترین نماينده‌‌های آنها با کله‌های درشت اما بی‌استفاده مانده، هنگامی‌که فکر ایجاد تشکیلات به مزرعه ها نیز راه یافت، سرانجام دست به ایجاد تشکيلات زدند، عضو انجمن شدند،اما حتا نمی‌‌دانستند از کجا شروع کنند. تجربه‌ی تشکيلاتی و يا تصوری از شیوه‌ی کارتشکیلاتی نداشتند.

تورسون کفاش - که در میان کشاورزان زمين‌های ارثی، تبليغات می‌‌کرد، وسال‌ها پوزه‌های سگ‌های درشت هيکل در تعقيب‌اش بود و سرانجام، روزی از روزهای سال هزار و نهصد و چهار آماده‌ی عهده دار شدن یکی از مهمترین سمت ها در سوئد شد-هنگامی‌که به تشکیل سازمان محلی اتحادیه در منطقه‌ی " اورا بی بوری " اقدام کرد، نخستین کاری که باید انجام می‌گرفت پيدا کردن تعدادی عضو فعال بود.

جلسه‌ای در کنار جاده برگزار شد. شب دير وقت بود. در موقع انتخاب صندوقدار بحث کوتاهی در گرفت.
مسئول تشکيلات گفت : حتمأ که نبايد صندوق‌دار سواد دفترداری داشته باشد، همين که آدم امينی باشد کافی است.
يکی از بين جمع گفت: بفرما جلو، "مونس"!
آن‌ها که نزديک‌تر ايستاده بود، برگشتند به سوی مخاطب.
مخاطب او، "مونس اوس"، کشاورز پيری بود درشت هيکل ،با شلوار کوتاه خشتی و کفش‌های چوبی.
گفت: اين يکی را نيستم، من فقط بلدم کار بکنم. يکی ديگر را انتخاب بکنيد!

در کنار جاده که برای اینکه به حق مالکیت کسی تجاوز نشود برای تشکیل جلسه انتخاب شده بود، پچ پچ و من و من‌هایی شنیده شد.
مخاطب دوباره گفت: من حتا نوشتن هم بلد نيستم.
- تو که تمام حرف‌ها را شنيدی ، هيچ احتياجی به دانش حسابداری نيست... تو درستکار‌ترين فردی هستی که ما داريم... "مونس اوس"ـ صندوق‌دار ماست!

"مونس اوس " بدون آنکه کوچک‌ترين آگاهی راجع به امورحساب‌داری داشته باشد، به اتفاق آرا به صندوق‌داری سازمان محلی اتحاديه انتخاب شد. تنها به سبب پاک بودنش!
مقداری راهنمايی‌اش کردند که چگونه حق عضويت ماهانه را از کارگران بگيرد و به مسئول بخش بدهد و اوهم بنوبه‌ی خود در دفترکل ثبت کند و و به مرکز اتحادیه بفرستد.
"مونس"هرگز تلفظ واژه‌ی حق عضويت را نتوانست بدرستی ياد بگيرد. اما اولين حق عضويت پرداخت شده، مال خودش بود. آن را در گوشه‌ی دستمالی گره زد و در جيبش گذاشت. بعد به سراغ نزديک‌ترين همسايه رفت. ميزان احترام "مونس" در نزد همسايه بالا بود. او بی‌چون و چرا پرداخت کرد. اما نفربعدی را بايد مجبور به پرداخت پول می‌‌کرد و همين‌طور بقیه را.

پول‌ها را هنوز هم در دستمال گره می‌زد و این کار را ادامه داد تا بالاخره تمام کارگران مزرعه را دور زد. آنهايی را که مايل به پرداخت نبودند، تهديد به کتک خوردن می‌‌کرد که سرانجام تسليم می‌‌شدند.

آخر ماه، "مونس" با تعدادی دستمال و تکه پارچه‌های رنگ برنگ که به گوشه‌ی آنها پول‌های دريافتی را گره زده بود، پيش مسئول تشکيلات رفت.
- من نتوانسته ام دفترچه‌ی حساب درست کنم. اما تا آخرين دينارش همين‌ است!
"تورسون" پول‌ها را تحويل گرفت. اما فکر برش داشت، چون بدين‌ترتيب معلوم نمی‌شد که چه کسی پرداخت کرده و چه کسی از پرداختن خوداری کرده است.
"مونس" با آرامش گفت:
- کی پرداخت کرده؟! همه را مجبورکردم. وگرنه مگر می‌شد در اين آشفته بازار حساب کتاب داشت!
مسئول از اين گفته‌ی او بيشتر دچار تردید شد.
- همه که عضو نيستند. با آنها که عضو نشده‌اند چه کار کردی؟ با بزدل‌هایی که جرأت نکردند به ما به پيوندند؟
- آن بزدل‌ها را گفتم که اين دفعه لازم نیست چیزی پرداخت کنند. اما برای دفعه‌ی آينده قول يک دست کتک حسابی به آنها داده‌ام.

"مونس اوس" صندوق‌دار سپس دستمال و تکه پارچه‌هايش را بر داشت و به سر کارش برگشت.

سال‌ها گذشت. اتحاديه‌ی محل با حداقل امکانات به حياتش ادامه داد. قدرتش در صندوق‌دارش بود که هيچوقت کوتاهی نمی‌‌کرد. تا اينکه اعتصاب بزرگ فرا رسيد.
اعتصابی که از سال ۱۹۰۷ شروع شد و تا سال ۱۹۰۹ طول کشيد و به اعتصاب بزرگ تبديل گردید، باعث شد که اتحاديه‌‌ی کشاورزان، مانند تخم مرغی که به سنگ بکوبند، از هم بپاشد. هر چه کارگران زمين تا آن روز ايجاد کرده بودند از دست رفت.
در آغاز گفتند، بگذار بيايند! مزه‌اش را می‌‌چشند! سه هزارکرون در صندوق ‌داريم، که صندوق‌دار از درآمد ناچيز ما پس‌انداز کرده است.

"مونس اوس" خودش چندان حال اعتصاب نداشت. می دانست که تا چه اندازه می شود به رفقایش اعتماد کرد. اما بعدا وقتيکه اعتصاب شروع شد و راه برگشت نبود، با تمام وجودش به آن پيوست، چنان هيجان‌زده که برايش خيلی گران تمام شد. برخورد غير پيش‌بينی شده‌ای که با يک اعتصاب‌شکن پيش آمد، به مرگ تصادفی يک پليس منجر شد و او به دلیل قتل و کتک کاری به زندان افتاد.

با رفتن "مونس اوس" ، اتحاديه منحل شد. بقيه‌ی اعضا هرچه در صندوق بود مخفيانه بين خود تقسيم کردند و بعد پراکنده شدند. بدين‌ترتيب سروصداها خوابيد.
کارگران جديد استخدام شدند. چندتايی ازقديمی‌ها هم ماندند. آنها اول از کارفرما پوزش خواستند و از کردار خود اظهار ندامت کردند، و البته مقداری از حقوقشان هم کسر شد. قراردادهای جديدی بسته شد. شرايط کارخيلی بدتر شد. تامین معاش بسیار مشکل تر شد، اما کسی جرأت نق زدن نداشت.

"مونس اوس" در زندان بود. ریشش بلند شده بود. موی‌سرش بلند و خاکستری شده بود. اما حالا ديگر معلوم شده بود که قاتلی که آنجا افتاده، آدمی معمولی‌‌ نيست. نگهبان‌ها به او احترام می‌گذاشتند، موقع روبرو شدن با او برايش راه باز می‌‌کردند. و روزی خود رییس زندان به ملاقاتش آمد.
- فکر می‌‌کنم که زندانی ۳۴، "اوس" ، باید درخواست عفوی تسلیم کند. بيشتر از اين ماندن تو در اينجا عاقلانه نيست. من مایلم که دیگر تو را اینجا نبینیم.
"مونس " غرغری کرد. به نظر او انسان بایستی مجازات خود را تحمل کند. بالاخره قانون مجازاتی طولانی تعیین کرده برای کسی که دلش خواسته يک حيوان موذی را تنبيه عبرت‌انگيز بکند، اما در عین حال بدبختانه آدم بیگناهی را به قتل رسانده است و بنابراین او باید مسئولیت آن را به گردن بگیرد. "مونس" در باره‌ی آن حادثه‌ی ناگوار همیشه ناراحت بود، اما در مورد تنبیه هیچوقت احساس پشیمانی نکرده بود.
مدير زندان با لحنی که سعی داشت آمرانه باشد گفت: متوجه هستی که وظيفه‌ی من نيست که در آن باره نظری بدهم، و من زندانی ٣٤ را نخواسته‌ام که موعظه اشن را بشنوم اما به نظرم می‌‌آيد که موقعيت برای گرفتن عفو مناسب است.

بعد از خوابيدن تب اعتصاب و بازنگری در سير حوادث، موضوع روشنتر شده بود. همه در باره شرور بودن شخص اعتصاب‌شکن هم نظر بودند. اوبه دختر "مونس اوس " تجاوز کرده بود. و "مونس" هم دقيقأ همان شب درحضور پليس‌ هایی که مأمور بودند از کارگران اعتصاب‌شکن مراقبت کنند ،برای احقاق حق، مستقيماً به اقامتگاه آنها رفته بود. در آنجا بيست نفرحضور داشتند و آنجا رفتن با خطرات جانی همراه بود. اما "مونس اوس" مصمم بود که آن اعتصاب شکن را با يک کتک حسابی که حقش بود ادب کند. تصادفأ پليسی سر راه او سبز شده بود. "مونس" او را کنار زده بود که سرش به دیوارسنگی خورده شکافته شده و به مرگش منجر شده بود. البته "مونس" تا آن لحظه فرصت يافته بود چنان به حساب اعتصاب شکن برسد که ناله‌هايش به آسمان برود. بقيه را هم به طرفی پرت کرده بود. البته واقعه روی کاغذ زشت می‌‌نمود. اما در هر صورت "مونس اوس " يک قاتل معمولی نبود.

حالا مدير زندان آمده و يک زندانی را که قاتل يک پليس بود رهنمايی می‌‌کرد که تقاضای عفو کند و از زندان بيرون رود! اما مونس با چشمانی پیر با تردید به او نگاه می‌کرد.
- آدم بايد پای عملش بايستد و گناه را گردن ديگری نياندازد! من آدمی نیستم که به جامعه بدهکار بمانم.

روزی "تورسون " که در اين فاصله وکيل مجلس شده بود، و از اعتبار همه جانبه برخوردار بود، به ملاقات او آمد. اوبارها آسمان و زمين را بخاطر دوستش بهم ريخته بود.مديران زندان رهایی از این فشارها را می‌خواستند و دلشان می خواست که زندانی شماره سی و چهار آزاد شود. و حالا آنها اجازه دادند که "مونس اوس " آزادانه در پارک زندان با ملاقاتيش صحبت کند. امر بيسابقه‌ای بود.

در باره‌ی گذشته صحبت کردند. در باره‌ی باغ‌های بزرگ اربابی منطقه‌ی اسکونه، جایی که تمام فعاليت‌های اتحادیه‌ی کشاورزان زمين گذاشته شده بود و وضع مردم از هر زمان ديگری بدتر بود. از اثرات فلج کننده‌ی روانی شکست‌ها صحبت کردندو سرانجام بحث به "اورا بوبوری" ، محل خودشان، کشيد. حالاچشم‌های مونس پير برق می‌زد.. .
- چه وحشتناک! چنين حيوانات کثيفی! آزادانه می‌‌گردند، کسی هم جلوشان را نمی‌‌گيرد.
ملاقات کننده، دوباره مانند بارهای گذشته گفت:
- در هر صورت برای اینکه دوباره از اول شروع کنیم تو این کار را بکن، جای تو آنجاست! این کار را بکن تا سازمان محلی اتحادیه راه بيافتد.
چشم‌های زندانی برق می‌زد،انگار سالها ی زندان در او تأثيری نگذاشته بود.
سرش را بلندکرد و قول داد زير درخواستنامه‌ی عفو را که از قبل آماده شده بود، امضا کند.
مدير زندان درخواست او را تایید کرد.

هشت سال طولانی گذشته بود. شبی دير وقت در آشپزخانه‌ی منزلی، چند نفر از کارگران کشاورزی و روزمزدها، نشسته آهسته درددل می‌‌کردند، در باره‌ی خاطرات قبل از اعتصاب می‌گفتند، قبل از رونق بازارمحصولات به علت جنگ بزرگی که بشدت درجهان ادامه داشت. بازار محصولات کشاورزی رونق یافته بود اما کسی به ياد آنها نيافتاده بود. در روزهای سخت، آنها اميدی به بهبود نداشتند. در روزهای رونق نیزوضعشان مانند گذشته بود چون گفته می‌شد بازار در آينده‌ای نزديک دوباره کساد خواهد شد. هميشه پادرهوا بودند، چه روزهای خوب وچه روزهای بد.
زبان‌دارترینشان، ورق‌های بازی را روی ميز کوبید و گفت: چاره‌ای نداريم جز اينکه اتحاديه را راه بیاندازیم!
جر و بحث‌های معمولی در گرفت: اگر قرار باشد که بنويسيم، همه بايد زيرش را امضأ کنند! وگرنه کاربی‌خودی خواهد بود، وگرنه ما با دردسر روبرو می‌‌شويم ولی بقيه با مشکلی روبرونمی‌شوند.
خيلی آسان می‌‌شد عمق واهمه‌ی آنها را ديد. همه به يکديگر ظنین بودند، و يا شايد دلسرد ازآنچه به سرشان آمده بود. مسئول موقت پرسید:
- اگر بخواهیم اين کار را بکنيم، از چه کسانی بخواهيم که رهبری را به عهده بگیرند؟ چه کسی می‌‌خواهد رییس باشد؟ چه کسی را را برای صندوق‌داری انتخاب کنيم؟ صندوقدار قبلی که دفترداری و همه چيزديگرهم بلد بود، دخل را زد و دررفت!
يکی از آنها که در گذشته‌‌ای دور در جلسه کنار جاده‌ هم حضور داشت، گفت: به هر حال بايد امين باشد. در اين مدت هم اوضاع همچو تعییری نکرده است.

همه به هم نگاه کردند. شروع کردند به شمردن...کسانی که رئيس منشی، منشی دوم و معاون باشند در آنجا بودند اما صندوق‌دار که باید تنها یک نفر و بدون علی البدل باشد وجود نداشت.
وقتيکه همه تقريبأ نااميد شده بودند، از پله‌ها صدای ناهمآهنگ سنگينی شنيده شد و" مونس اوس" وارد آشزخانه شد.

همگی فریاد زدند: صندوق‌دار آمد ، حالا سازمان را می‌‌توانيم تشکيل بدهيم!
اما هنگاميکه فرصت يافتند از نزديک پيرمرد را ببينند، متوجه شدند که او چقدر خسته به نظر می‌‌آيد. ريش درازش مانند بوته‌ای خشک روی سينه‌اش آويزان بود. در دست‌های پينه بسته‌اش خون آهسته جريان داشت. چشمهايش در عمق گونه‌هايش فرو رفته بودند. او مستقيماً از زندان آمده بود.
نخست لبخندی بر لبان "مونس اوس" دیده شد. فکر کرده بود که آنها دارند با او شوخی می‌‌کنند. خسته بود و برای اينکه نفسی تازه کند نشست. و بالاخره متوجه شد که خير، موضوع خيلی هم جدی است.

- هرچه از دستم بيايد کمکتان می‌کنم( حالا احساس خوش‌حالی می‌کرد)، ولی فکر نمی‌‌کنيد که قبول يک محکوم به عنوان صندوقدار زياد خوش‌آيند نباشد؟ دفترداری هم که بلد نيستم.
اما حرف آنها يکی بود. برای او تعريف کردند که او چقدر در محل محبوب است. او متوجه شد که چطور تمام کشور خواهان تجديد نظردر حکم او بوده اند. اگر او را اکنون آزاد نکرده بودند، حتما در آینده آزاد می کردند! همسرپليسی که بر حسب تصادف به پشت افتاده و سرش به سنگ خورده و فوت کرده بود، شخصأ زير نامه‌ای را به نفع او امضا کرده بود و دولت که مسئول قديمی اتحاديه هم عضو آن بود، حتما آن را تایید می‌کرد.

بدين‌ترتيب "مونس اوس" دوباره برای صندوق‌داری انتخاب شد. بعد از هشت سال که آن همه اتفاق در جهان رخ داده بود، به نظر می‌‌آمد که در اين سوی دنيا در وضع کارگران کشاورزی آب از آب تکان نخورده است.

-اجازه بدهيد با اخذ حق عضویت شروع کنيم.
با دستمالی که او تا آن روز پول زندان را گره زده بود، و برای حق عضويتش کافی بود، جلو آمد. همزمان يکی از حاضرين بلند شد، جيب‌هايش را گشت، کيف فرسوده‌ای را بيرون کشيد و با درنگ گفت:
- من جزو مسئولان قبلی بودم. ما بوديم که با صندوق دغل‌بازی درآورديم. اما من همان لحظه‌ی اول احساس پشيمانی کردم و اين سهم من بود که تا حالا دست نخورده نگهش داشته‌ام. می‌‌تواند سنگ اول باشد.
بقيه حيرت زده به گوينده خيره شدند. هشت سال سپری شده بود. اما دوباره در آغاز
کار بودند.
کاردار دوم گفت: این را می‌گویند حرف حسابی
و "مونس اوس " آرام به دورزدن خود ادامه داد.


Bookmark and Share